از قلاقیران تا دماوند
امروز دوشنبه بیست و دوم بهمن ماه سال هشتاد و هفت ، قرار است که به اتفاق خانواده شهداء و جانبازان زمین فوتبال چوار جهت شرکت در مراسم یادبود عزیزانمان به تهران برویم . ساعت 12:00 ظهر است اما هنوز خبری از اتوبوس نیست .آنانی که تازه رسیده اند مشغول احوالپرسی و چاق سلامتی هستند .پیرمردی آرام ساکت و با محاسن سفید و قدی تقریبا خمیده توجه مرا به خود جلب کرده ، با اینکه ظاهری ساکت و آرام دارد اما غمگین به نظر می رسد و از درون می جوشد انگار حرفهای نگفته بسیاری در دل دارد ؛ حرفهایی که یک دنیا حسرت و آرزوهای برباد رفته پدریست برای فرزندش و گلایه های زیادی که معلوم نبود به طرف چه کسی نشانه خواهند رفت .با اشاره از حمید منصوری از بچه های انجمن پرسیدم او کیست؟ حمید جلو آمد و آهسته گفت او پدر شهید مهدیه است .آخ که چقدر نگاه او خسته بود ، به خستگی شبها و روزهای بیست و سه سال فراغ و انتظار ، اما هنوز ته مایه ای از امید را می توان در کنج چشمانش مشاهده کرد .
با کمی چرخش نگاه می توان آنطرف تر برادران شهید علی عباسی را مشاهده کرد که در کنار آنها برادر شهید یونس تلوکی و برادر شهید صید محمد زارعی ایستاده اند.اما دیدن جای خالی پدر و مادر بعضی از شهداء که به راحتی احساس می شود ،چقدر سخت و طاقت فرساست ؛ پدران و مادرانی که تاب و تحمل انتظار و فراق فرزندانشان را نیاورده و به آنها پیوستند .
در این افکار غوطه ور بودم که صدای بوق اتوبوس مرا به خود آورد. پس از سوار شدن بچه های انجمن ، خانواده های شهداء و جانبازان زمین فوتبال با فرستادن صلوات و فاتحه به روح تمام شهدای پر افتخار ، خصوصا شهدای زمین فوتبال چوار به طرف زمین فوتبال ، محل شهادت شهدای سرافزارمان حرکت کردیم تا فاتحه ای قرائت کرده و یادشان را گرامی بداریم و به آنا ن بگوییم که می خواهیم برویم تا نام مقدس و جاودانتان را بر بلندای دماوند فریاد بزنیم .
به زمین فوتبال که رسیدیم چمن خسته ی زرد و فرتوت؛ عزادار یاران صمیمی و مهربان خود بود و می دانست که فردا سالروز حماسه ای بزرگ است . هوای سرد و چمن زرد و باد سردی که در حال وزیدن بود ،شاید این زمین میدانست که برای بیست وسومین سال متوالی نیز در تنهایی و غربت خود یاد عزیزانش را زنده نگه دارد و کسی را نخواهد یافت تا برایش راویتگر آن حماسه تلخ اما بزرگ باشد ؛ نمی دانم چرا با رفتن ما زیاد خوشحال نشد و آنگونه که باید به پیشوازمان نیامد شاید اگر به احترام حضور خانواده شهداء نبود اصلا به ما توجهی نشان نمی داد . این زمین چمن مثنوی نینوایی بودکه غبار بیست وسه سال غربت و بی مهری نتوانسته بود آنرا کمرنگ نماید . چه درد آور بود تابلو خسته و رنگ و رو رفته ای که عکس شهدا بر روی آن نقش بسته بود،تابلو به سان موهای پدر شهید مهدیه دیگر به سپیدی گراییده بود.
با آنکه می دانستیم با گل رفتن در باغچه گلها خطاست اما گلهایی را که در دست داشتیم به باغچه زرد و پژمرده و پرپرشده ی مان تقدیم کردیم و در کنار تمسال شهداء فاتحه ای خواندیم. غمگین تر از لحظات قبل زمین فوتبال را ترک کردیم ، اما با امید و قدرت و صلابت بیشتری گام د ر راه نهادیم تا نام این اسطوره های ایثار و دلاوری و برادری را بر بام دماوند فریاد بزنیم وبه خیال خود غبار بیست وسه ساله تمسال شهداء را بزداییم ودیگربار شجاعت ، شهامت، ایثار و صلابت فرزندان مکتب حسینی را در گوش همه فریاد زده و راویتگر غربتی به درازای بیست وسه سال باشیم . کاروان ما سفیر عشق و دوستی و مهربانی بود که به سوی آزادی حرکت می کرد .
میزبانی از خانواده شهداء و جانبازان احساس غرور و شادی وصف ناپذیری را در درون بچه های انجمن ایجاد کرده بود . این جوانان در زمان جنگ کودکانی بیش نبودند که آنقدر سرگرم بازی و افکار کودکانه خود بودند که آنگونه جنگ را درک نکرده بودند اما اکنون هرکدام با کنکاش در حافظه خاطرات آن زمان را در ذهن متلاطم خود جستجو می کردند .
خاطراتی که شاید دردآور اما غرورانگیز بودند . تجسم پدران و مادرانی که در طول هشت سال جنگ تحمیلی خود را بر دیگران تحمیل نکردند و شرایط و مشکلات سخت طبیعی را به جان خریدند تا بتوانند همچون پدران و مادرانشان از خاک ابا و اجدادی خود محافظت کرده و در کنار رزمندگان بجنگند ؛کوچک و بزرگ مرگ را به سخره گرفته وبه تاسی از اجداد ونیاکان خود در طول تاریخ اجازه تصرف یک وجب از خاک خود را به دشمن ندادند.
اولین روز جنگ را بخوبی در خاطر دارم ؛ در کوچه مشغول بازی بودیم که دو جنگده عراقی بر فراز شهر نظم و آسایش مردم را برهم زدند ، آن دوکلاغ سیاه سفیر آوارگی ، ویرانی و مشقت برای مردم سرزمین من بودند .مادران سراسیمه به فرزندانشان نزدیک شدند و آنان را کشان کشان با خود همراه نمودند و در کوههای اطراف پناه گرفتند . اوضاع که کمی آرام شد به شهر مراجعه کرده و سایل ضروری را برداشتند و در کوههای اطراف چادر ها را برپا نموده تا حیات خود را درآنجا ادامه دهند .
آن زمان پدرم کار می کرد و تمام امور زندگی هفت نفره ما برعهده مادرم بود . واقعا شجاعت و صبر مادران قابل تحسین و ستودنی بود (به قول شاعر شیرن سخن کرد مرحوم چراغی : کوچگ ت سه ختی یا من یا ئاسن) آنها سخت از سنگ و آهن با مشکلات و سختی ها مبارزه می کردند و خم به ابرو نمی آورند. صبح زود اولین نفر بیدار می شدند و تا پاسی از شب بیدار بوده و به رتق و فتق امور می پرداختند.روزانه هیزم جمع می کرده و آنها رابرای مصرف روزانه برشانه های خود به چادر می آ وردند ؛ پس از درست کردن خمیر و پخت نان به بقیه امور خانواده می پرداختند . نزدیک ظهر یا غروب که تانکر آب می آمد ظروف بیست لیتری را برداشته و پس از طی مسافت زیادی به تانکر در فاصله چند صدمتری چادرها که از جاده خیلی دور بودند رسیده و آب را به چادر هاحمل می نمودند؛خیلی وقت ها که تانکر نمی آمد مجبور بودیم از چشمه های اطراف آب تهیه کنیم. گفتن این مسایل شاید ساده و راحت باشد امافکر کردن به اینگونه زیستن برای اکثر مردم زجر آور و سخت وحتی ناممکن است .
زمستان با برفهای سنگین و بارندگی های مداوم و کوهستانی بوده منطقه مشکلات عدیده ای را بر آوارگان تحمیل کرده بود تهیه آذوقه ،هیزم ، آب و دیگر مایحتاج زندگی در این شرایط سخت تر می شد . لباس شستن مادرم در داخل سطل با آب سرد منظره ایست که همیشه در مقابل چشمانم نقش می بندد.
اما امروز بیست و دوم بهمن ماه است در اوراق خاطرات ذهنم به کنکاش حوادث و اتفاقات این روز می پردازم . در ذهن آشفته و بهم ریخته ام عصر این روز برایم بیشتر نمود دارد ، عصر آن روز مرحوم دایی ام به چادر ها آمده بود تا به همه خصوصا پدر بزرگ و مادربزرگ سر بزند و شاید هم برای دیدار آخر آمده بود و نمی دانست که دست تقدیر چه برایش رقم خواهد زد ؛شاید اگر می دانست که فردا شهید خواهد شدو به این دیدار آخر برایش چه شیرین و زود گذر بود . موقع رفتن پدر بزرگ و مادربزرگ و بقیه خیلی اصرار کرند که شب را آنجا بماند اما نشد او به بهانه مسابقه فردا با تیم منتخب ایلام عذرخواهی کرد و رفت و قول داد فردا شب برخواهد گشت .مادر بزرگ اورا بوسید و بی آنکه بداند برای آخرین بار جگر گوشه اش را در آغوش می کشد گرم با او خداحافظی کرد و او را روانه کرد .
بالاخره روز خونین بیست و سوم شصت و پنج آغاز شد و هیچ کس نمی دانست که این روز آبستن حماسه ای بس بزرگ و خونین نینوایست. عصر آن روز بود که یک هواپیمای عراقی که دود سفیدی از خود بر جای گذاشت بر فراز شهر در پرواز بود بزرگتها می گفتند این هواپیمای شناسایی است و حمله هوایی حتمی است .مدت کوتاهی از ناپدید شدن هواپیمای شناسایی نگذشته بود که چند هواپیمای جنگنده عراقی پدیدار شدندکه در ارتفاع پایین پرواز می کردند و صدای مهیبشان درمنطقه وحشتی عجیب ایجاد کرده بود؛ با اینکه مردم دیگر به هواپیماهای جنگی و بمباران عادت داشتند؛ همه به دره و مخفیگاه پناه بردیم ، هواپیماها خیلی پایین آمده بودند، ترسناک و مهیب ، تا حالا خیلی هواپیما دیده بودم آما این بار غول آسا نعره زده و دل هر شیرمرد و شیرزنیرا خالی می کردند . چند دقیقه بعد صدای انفجار های مهیبی به گوش رسید و دود سیاه وغلیظی از شهر نمایان شد . همه نگران بودند چون دایی هایم در شهر بودند ؛ دایی کوچکترم نیز برای تماشای فوتبال رفته بود .
به نیم ساعت نکشید که خبربمباران شدن شهر در همه جا پیچید ، زمین فو تبال بمباران شده و اکثر فو تبالیستها و تماشاگران شهید و مجروح شده اند . مادر بزرگم باشنیدن این خبر از هوش رفت . همه نگران و سراسیمه به طرف شهر روانه شدیم؛ وقتی به شهر رسیدم خیابان منتهی به زمین فوتبال شلوغ بود و صدای گریه و شیون مردم و آمبولانسها درهم آمیخته بود .بالاخره به زمین فوتبال رسیدیم؛ درباره کربلا خیلی شینده بودیم اما بی گزاف آن لحظه خودم را در کربلا احساس کردم ، آری کربلا زمین فوتبال ابوالفضل (ع) دست از تن جداشده ی بسیاری داشت و علی اکبرها و قاسم ها در خون خفته بودند؛دریغا این کربلا زینبی نداشت تا روایتگراین همه مظلومیت و شجاعت بوده و پرده از ظلم ستم و تجاوزگری امویان زمان خود بردارد . همه جا دود بود و خاک و خون ، ناله بود و فریاد ، پیر مردی کفش های پسرش را در دست گرفته بود و گریان و نالان به هرسو می دوید و پسرش را می طلبید اما افسوس که هیچگاه جوابی نشنید ، تقریبا تمام شهداء و مجروحین را به ایلام انتقال داده بودند. بزرگتر ها همه به ایلام رفتند ، مادرم مارا به خانه ی عمویم فرستاد . همه جا سخن از زمین فوتبال بود ، یکی با ناله از راه رفتن مسافت زیادی توسط شهید مجتبی ناصری دروازه بان تیم چوار با بدن بی سر می گفت ،دیگری دو تیکه شدن شهید یونس تلوکی را برای مخاطبینش شرح می داد و دیگری از تیکه تیکه شدن داور مسابقه ندا می دادو...
آن غروب سهمگین بلاخره به اتمام رسید و شب خیمه ی سنگینی بر شهر زد ، سکوت خیابانها را تردد افرادی می شکست که برای عرض تسلیت و کمک به خانه عزادارشهیدی میرفتند که داغدار جوان پرپرشده ی عزیزشان بودند و همه در تکاپو فراهم نمودن مقدمات مراسم عزا ، آن شب ثانیه ها چه آهسته و سنگین گام بر می داشتند به گمانم حادثه آنروز چنان بر پشتشان سنگینی می کرد که نای حرکت نداشتند و تلو تلو خوران گاه گداری به تن خسته و غم آلوده ی خود از روی بی میلی تکانی می دادند انگار زمان ایستاده بود . هیچ کس نای نفس کشیدن نداشت تنها آسمان بود که خود را برای میهمانی پرستوهای عاشق، ابرهای مزاحم را رانده و خود را آذین بسته و ستاره ها را فرا خوانده بود تا خوش آمدگوی میهمانش باشند .آری آن شب آسمان تا سرانگشت درختان پایین آمده بود .
ساعاتی از نیمه شب گذشته بودکه در میان خواب و بیداری آه ناله مادرم و دیگران مرا به خود آورد صورت خراشیده و صدای گرفته مادرم ودیگران مجال هرگونه پرسش و صحبتی را از همه گرفته بود . قرار بود تاچند ساعت دیگر برا ی تشیع پیکر شهداء به ایلام بروند و از آنجا شهداء را به صالح آباد انتقال داده و درجوار امامزاده علی صالح به خاک بسپارند.نمی دانم کی به خواب رفته بودم که صبح زود از خواب بیدار شدم همه رفته بوند و عمه ام به ما صبحانه داد .صبحانه که خوردیم به چادرها که در کوههای اطراف بودند رفتیم .به نزدیکی چادرها که رسیدیم صدای تلاوت قرآن از ضبط صوت به گوش می رسید .تعدادی از زنان و مردان در چادرها مانده بودند تا مقدمات مراسم عزا فراهم نمایند . نزدیک غروب بود که خانواده ها شیون کنان برگشتند صورتهای بی رمق وخراشیده ،لبهای خشکیده و موهای کنده شده و گره بسته بر مچ دستان زنان و صورتهای خاک آلوده و لباسهای به گل گرفته شده همه نشان از غم بزرگی بود که بر چهره خانواده سنگینی می کرد غمی بزرگتر از آوارگی ومشقت مردمان سرزمینم. بالاخره به تهران رسیدیم .شهر چندین میلیونی که در خوابی آرام و راحت فرو رفته بود و مردمانش بدون ترس و دغدغه و در آرامش به خوابیخوش و راحت فرو رفته بودند .کارگران شهردای غبار و بقایای تلاش و تکاپو روزانه مردم را پاک می کردند اما نمیدانم چه کسی غبار و ویرانی حاصل از هشت سال جنگ را از چهره شهر ها و مردمان سرزمین من خواهد زدود؟خصوصا غباری که پس از بیست و دو سال بر تمسال شهداء در گوشه زمین فوتبال متراکم شده . استادیوم آزادی ساکت و آرام نیز در خواب فرو رفته و برای فریاد و شادمانی صد هزار تماشاچی که فردا برای تشویق ملی پوشان بر خواهد خاست آماده می کرد و درحال استراحت بود .با اینکه سالها از بمباران زمین فوتبال چوار می گذشت اما هنوز دلهره داشتم ، نکند فردا این استادیوم نیز بمباران شود اما الحمدالله به برکت خون شهدای سرفراز کشورمان دیگر خبر از هواپیمایی که بخواهد این استادیوم را به خاک و خون بکشد نخواهد بود .
روز بعد به آکادمی فوتبال رفتیم .آنجا خیلی ها جمع شده بودند، از اقصی نقاط کشور تا یکصدا تیم ملی راتشویق کنند و نام پر افتخار ایران را فریاد بزنند .
آنجا از طرف کانون هواداران تیم ملی و فدراسیون مراسمی جهت یابود شهدای زمین فوتبال چواربرگزار شد ؛بعداز پایان مراسم جوانان و نوجوانانی که آنجا بودند چون تا کنون از حادثه زمین فوتبال چوار اطلاعی نداشتند از بچه های سوالاتی را می پرسیدند و همه ناراحت بودند .
ساعتی قبل از شروع مسابقه در زیر بارش باران به استادیوم رفتیم تا در کنار دیگر هواداران به تشویق تیم ملی بپردازیم بلندگوی استادیوم با شرح مختصری از حادثه روز بیست و سوم بهمن زمین فوتبال چوار اسامی یکایک شهداء را ندا می داد و در پایان همه حضار برای شادی روح آنان صلوات و فاتحه قرائت کردند.
بازی شروع شد و باردیگر چشمان اشک آلود پدر مهدیه توجهم را جلب می کندآسمان نیز با وی هم آوا بود و بر تمامی استادیوم می گریست پدر شهید مهدیه در میان سیل اشکی که از چشمانش جاری بود همانند دیگران تیم ملی کشور عزیزمان را تشویق می کرد .حضور او در بین تماشاگران توجه بسیاری از خبرنگاران را به خود جلب می کرد و با او مصاحبه می کردند اما غم سنگینی که بر دل داشت وعدم تسلط به زبان فارسی بر وی سنگینی می کرد و نتوانست آنگونه که می خواست حرفهایش را بیان کند . او می گفت احساس می کند که فرزندش در زمین بازی است یعنی تمام بازیکنان تیم ملی جای خالی فرزندش را برای او پر کرده بودند .
بازی با باخت تیم ملی به پایان رسید همه ناراحت از باخت و خسته از سرما و بارش باران ،استادیوم را ترک کردیم ..
غروب آقای رضا رجبی از افتخار آفرینان ورزش ایران به دیدار خانواده شهداء و بچه ها آمد و ضمن عرض تسلیت و تاسف با همه گفتگو و صحبت نمود و همه بابت تلاشهایی که در جهت ثبت واقعه درتقویم ورزشی فدراسیون و مطر ح نمودن واقعه در دیگرمحافل ورزشی بعمل آورده بود از وی تشکر و قدر دانی کردند .
شب به سالن ورزشی تربیت بدنی دانشگاه تهران رفتیم و تیم فوتسالی مرکب از جانبازان و بازماندگان حادثه زمین فوتبال چوار و بچه های انجمن با تیم های باشگاه هنرمندان نوین ایران مسابقه ی دوستانه ای جهت گرامیداشت یاد و خاطره شهدای زمین فوتبال مسابقه دادند . که درآنجا ضمن آشنایی با چهره ای چون آقای امیر کریمی خواننده محبوب کشور و آقای عیوضی و آقای خواجه امیری و دیگر بازیگران و هنرمندان به بیان حادثه آنروز و غربت بیست و سه ساله آنان و انگیزه و هدف ازآمدن به تهران بازگو شد و آنان نیز ضمن عرض تسلیت و خواندن فاتحه به شهداء و بازماندگان ادای احترام کردند .
صبح روزبعد همگی عازم استادیوم شدیم اما متاسفانه با سربازان و افسران یگان امداد مستقر در استادیوم دچار مشکل شدیم و از بردن تراکت ها به داخل ممانعت میشد اما بچه ها به هر نحو و با ترفند های مختلف تراکت ها را به داخل انتقال دادیم و در بین تماشاگرانی که از اقصی نقاط کشور به آنجا آمده بودند پخش کردیم .بچه ها به نحو احسن کارهای محوله و وظایف خود را انجام دادند .ومنتظر شروع مراسم و مسابقه شدیم .
بالاخره انتظار به سر آمد و باعلام بلندگو استادیوم مراسم آغاز شد بازیکنان با اهداء گل به مقام شامخ شهداء ادای احترام نمودند و مجری به معرفی شهداء زمین فوتبال چوار پراخت واعلام کرد که حادثه زمین فوتبال چوار د رتقویم ورزشی فدراسیون به ثبت رسیده و همه با فرستادن صلوات و فاتحه برای شادی روح آنان پرداختند .
مسابقه شروع شد ودادن شعار های زشت و فحاشی به بازیکنان و کادر تیم مقابل در ورزشگاه غیر قابل تحمل و تاسف بار بود و این حرکات زشت درشان مردم مسلمان و با فرهنگی چون ایران نبوده و نخواهد بود و ای کاش می توانستم با صدای بلند فریاد برآورم که در روز بیست و سه بهمن بازیکنان دو تیم در کنار هم به شهادت رسیدند و هیچ کس به داور توهین نکرد و در کمال برادری و صمیمیت وهمدلی به بازی پرداختند و اگر امروز آنان این حرکات غیر اخلاقی و ورزشی شما را به نظاره بنشیند به آنان چه پاسخ خواهید داد؟
در پایان مسابقه به علت تکرار تراژدی تساوی تعدادی تماشاگرنما با وقاحت تمام به شکستن صندلیها و دادن شعارهای مختلف غیراخلاقی و ورزشی پرداختند و جای تاسف داشت ورزشی که برای کمال طلبی و پرورش روح و جسم انسان است و بقول یکی از بچه ها «که فوتبال پلی شد بسوی شهادت » اینگونه به بیراهه برود .
به قلم : حقیر اسلام حیدری